فیلسوف قرن میگوید که باید نوشتن را جدی گرفت. میگوید من حتما میتوانم خوب بنویسم. این قدر خوب که به خودم اعتماد کنم و داستانهای بلند و کوتاهم را به دستگاه چاپ بسپارم و بگذارم تا آدمهای بزرگ و کوچک و شاد و غمگین قصههایم از زیر چرخهای چاپ سر بخورند و سرازیر شوند...
فیلسوف قرن میگوید که دیگر بس است. باید رها کنم دست بهانه را... باید هرچه زودتر سازم را از پستوی خانه به در آورم. باید بگذارم تا نوای ساز تمام فضای کلبهی کوچکم را پر کند. باید سرمست شوم از شور تنبور...
فیلسوف قرن میگوید هنوز هم در چشمهای من شور جوانی پیچ و تاب میخورد. میگوید باید تمام قریحهام را به کار بگیرم. او لحظه شماری میکند تا مرا به روی صحنهی تئاتر ببیند. فیلسوف قرن به من قول انگشتی داده است که آن روز، هر کجای دنیا هم که باشد با یک شاخه گل در سالن نمایش حاضر شود...
فیلسوف قرن مطمئن است که من برای پایان نامهام خیلی تلاش میکنم، خیلی میخوانم، خیلی مینویسم و حتما از پسش برمیآیم...
فیلسوف قرن حتی مطمئن است که من دکترا هم قبول میشوم. اما نمیگوید کدام دانشگاه و کجای دنیا!
از همه مهمتر اینکه فیلسوف قرن با یقین میگوید که من باز هم میتوانم به نرمی دست در سینه فرو برم و کلمات را کنار هم بچینم و نامش را بگذارم شعر... هنوز مطمئن نیستم من خودم اما...
همه اینها را او به من گفته است، فیلسوف قرن شور و انرژی میپاشد به لحظههای من. و در سوز این روزهای پایانی و نامهربان پادشاه فصلها، برای من مهربانی و گرما به ارمغان میآورد...
فیلسوف قرن با گیسوان پریشان و چشمهای همیشه خمار نقش میبندد در خیالم، وقتی به تمام این کارهای خوب و دوستداشتنیام فکر میکنم. کارهایی که بهترین بهانههای زندگی اینسالهای مناند...
سپاس فیلسوف قرن عزیز!
سپاس برای «این همه» دلگرمی...
در خیابان که قدم میزنم، سرمای گزندهای میدود زیر پوستم و وحشیانه خون میمکد و زخم میزند... فرو میروم در خودم و تند تند از میان جمعیت راه باز میکنم. کسی طعنه میزند! بیرون نمیآیم از خودم... سرما زخم میزند... سرما سخت کاری زخم میزند... شال را میگیرم جلوی دهانم و خفه چیزی میخوانم زیر لب... پاهایم پیش نمیروند. مینشینم روی پلههای کنارهی خیابان. بغل میکنم زانوهایم را. یکی یکی زخمها سر باز میکنند...این پلهها، امنترین جای دنیاست.....
**********
پ.ن:
فعلا دستم نمیرود تا داستان پست قبل را کامل کنم، نمیخواهم بیجهت طرحی بسوزد!
پاشنهی کفشم را که ور میکشیدم دزدانه نگاهش کردم. سرش پایین بود. چند متر آن طرف تر نشسته بود و داشت با دقت ظرفهای غذا را با دستمال کاغدی پاک میکرد و در سبد میگذاشت. کاری که من از آن نفرت داشتم. همیشه باقی ماندهی غذا که به کنارههای بشقاب میچسبد حالم را به هم میزند، مخصوصا اینکه تکه استخوانی، گوشتی، کوفتی هم لابه لای برنجهای مادر مردهی از قافله جامانده خشک شده باشد. اما امیر اصلا بد دل نبود. هیچ جای زندگی. چشمهایم را کمی تنگ میکنم تا بهتر ببینمش. تارهای سفید روی شقیقههایش دیگر به قدری است که آنها را از دور، حتی بدون چشم مسلح هم میتوانم ببینم! بلند میشوم، آفتاب درست مغز سرم را نشانه رفته است. انگار که شکم آسمان را پاره کردهاند و یک خروار نور و گرمای بیانتها را، یکجا خالی کردهاند فرق سر من! احساس میکنم سرم نرم شده. مثل یک تکه ژله که به راحتی میتوان انگشت درش فرو کرد و بخشی از آن را بیرون کشید و در دهان گذاشت. از تصور اینکه انگشتم را در سرم فرو ببرم و با آن مغز نرم شده و گرمم را هم بزنم و کمی از آن را بچشم دلم به هم میخورد. یک لحظه تمام تنم میلرزد و ترشی تند و تیزی را ته گلویم احساس میکنم. جوری که کسی متوجه نشود میروم پشت یکی از درختها و آب دهانم را میریزم روی زمین و با ته کفش کمی خاک رویش میپاشم. نگاهی به دور و اطراف میاندازم و با بیحوصلگی میگویم: «بچه ها بنظرم جمع کنیم بریم!» جمله تمام و کمال از دهانم خارج نشده وحید بلافاصله مخالفت میکند: « امیر خان تحویل بگیر! بانوی غر غروتون شروع کردند!» امیر سر بلند میکند و لبخند میزند. طوری که دندانهای مثل برفش نمایان میشود. لبخندهای امیر برایم پاداش زندگی است. پاداش همهی نداشتههایم. لبخند که میزند گوشهی سمت چپ لبش کمی بالا میرود و چشم چپش کمی تنگتر میشود. چشم غرهای اول به وحید و بعد به امیر میروم. ته لبخندی روی لبم مینشیند. وحید میگوید چی شد بساط قلیون؟ بهاره که مشغول پررنگ کردن رژ لبش است، بیآنکه چشم از آینه بردارد میگوید: «بابا! وحید بذار یه نیم ساعت از غذا خوردنت بگذره بعد هلوپ هلوپ دود بریز تو حلقت!» و «ت» ی «حلقت» را اینقدر غلیظ میگوید که تا چند ثانیه در گوشم مثل صدای مار زنگ میزند. امیر ظرفها را جمع و جور کرده و حالا کنار وحید در سایهی زیر درخت نشسته است. کمی قدم میزنم. دکتر گفته این روزها تا میتوانی پیاده روی کن. آهسته دستی رو شکم برآمدهام میکشم و روزها را میشمارم. 60 روز دیگر باقی است تا نوزاد کوچک و ظریفی را در آغوش بگیرم و اضطراب و چشم براهی این نه ماه را در گوشش زمزمه کنم. حسابی سنگین شدهام این روزها. صورتم هم کمی ورم کرده. امیر که اصلا به رویم نمیآورد. هروقت خودم را برایش لوس میکنم و میپرسم راستش را بگوید که چقدر زشت شدهام، ادای بابا بزرگ ها را در میآورد و میگوید که دست بردارم ازین خل و چل بازیها! «کی گفته که زنا وقتی حامله می شن زشت میشن؟!» اما من که نظر او را نسبت به همهی زنها نمیپرسم! فقط راجع به خودم با او حرف میزنم.
ادامه دارد...
حرف را هم میشود زد، هم میشود خورد. گاهی به هر ضرب و زوری هم که باشد باید بزنی. حتی اگربی رمق و بیحوصله باشی، یا اینکه حتی تاب و توان زدن را نداشته باشی. خب همه میدانند که زدن هم جسارت میخواهد، هم توانایی! بله دوست عزیز! دیگر مشکل از شماست اگر دچار ناتوانایی جسمی، فکری و یا حرکتی هستید! بهتر است هر چه زودتر فکری به حال خودتان کنید! در غیر این صورت ممکن است تا جایی که میتوانید بخورید! آن هم از جایی که هیچ انتظارش را ندارید!
البته گاهی اوقات هم باید خورد! حتی وقتی که حسابی پر شدی و فکر میکنی هر لحظه ممکن است تمام آنچه که تا به حال خوردهای را به یکباره بالا بیاوری. اما در آن لحظهی مشخص چاره ای نداری و میدانی که زمان مناسبی برای بالا آوردن نیست، چون ممکن است طرف رندانه جا خالی بدهد و بعد از چند دقیقه ببینی که بله! بیجهت این همه تلاش کردی و عق زدی! پس دوباره گریزی نیست جز اینکه دوباره تمامشان را ببلعی و بعدش حس کنی که چقدر روی دلت سنگینی میکند... انقدر که حتی نفس کشیدن و راه رفتنت هم کند و سخت شده...
امان از وقتی که گه گیجه گرفتهای درون خودت میان زدن و خوردن! دیگر هنر توست که تشخیص بدهی حالا زمان خوردن است یا زدن .
حرف را میگویم، هم میشود خورد، هم میشود زد!
کجایی؟ بشنو! بشنو!
من از آنگونه با خویش به مهرم
که بسمل شدن را به جان میپذیرم
بس که پاک میخواند این آبِ پاکیزه که عطشاناش ماندهام!
بس که آزاد خواهم شد
از تکرارِ هجاهای همهمه
در کشاکشِ این جنگِ بیشکوه!
و پاکیزگیِ این آب
با جانِ پر عطشام
کوچ را
هم سفر خواهد شد.
و وجدانهای بیرونق و خاموشِ قاضیان
که تنها تصویری از دغدغهی عدالت بر آن کشیدهاند
به خود بازم مینهند.
احمد شاملو
مدتی است چیزهای تازه ای درون خودم کشف کرده ام. چیزهایی که گاهی خوب و خوشایند اند و گاهی هم نه!
مثلا راه که می روم هر چند دقیقه یک بار، درون سرم می لرزد. بهترین تعبیری که می توانم برای این حالت به کار بگیرم "لرزش" است. این لرزشی که از آن دم می زنم انگار حالت منحصر به فردی است که تا کنون کسی آن را تجربه نکرده است! حداقل اطرافیان من. (حتی پزشکان). چون هرچه برایشان توضیح می دهم، انگار که توضیحاتم کفایت نمی کند! این مسئله جزو حالات ناخوشایند است. چون معمولا تعادل جسم و روحم را به هم می ریزد...
یا اینکه می توانم با یک چشم بخوابم! این حالت برای مواقعی است که بسیار خسته ام، اما نباید هوشیاری ام را به طور کامل از دست دهم! مثلا هم شدیدا احتیاج به خواب دارم و هم لازم است که چشمم به صفحه ی موبایل، کتاب و یا در خاص ترین شرایط به صفحه ی تلویزیون باشد! به همین دلیل در وضعیتی که قرار گرفته ام، خودم را جوری تنظیم می کنم که چشمی که در سمت دنج تری قرار گرفته است، آرام بگیرد و بخوابد و چشم دیگر همچنان به انجام وظایف محوله ادامه دهد! قدرت خداوند من قادرم در این وضعیت حتی خواب هم ببینم! بدون اینکه اتصالم به طور کامل با محیط فیزیکی ام قطع شود.
این کشف تازه ام را بیشتر از همه دوست دارم. هرگاه که در اوج آرامش و راحتی در گوشه ای نشسته ام، عضوی در بدنم، علاوه بر قلبم به نرمی و آرامی می تپد. تپشی که بی آنکه دستم را برویش بگذارم تا حسش کنم، به روشنی متوجه ی آن می شوم. مثلا روی سیب گلویم و یا بازوانم و...معمولا در این مواقع خیلی ذوق می کنم و با صدای بلند اعلام می کنم که قلب تازه ای هم به شمار قلب های مکشوف گذشته اضافه شد! - وقتی که عضوی با تمام قوا مشغول تپیدن و زیستن است، واژه ی نبض هیچگاه حق مطلب را ادا نمی کند!-
به تازگی پی برده ام که تعداد تارهای سفید سمت راست سرم خیلی بیشتر از سمت چپ است. شاید به این دلیل است که من معمولا از سمت راست بدنم بیشتر کار می کشم!!
و یا اینکه در طی چند دقیقه می توانم از شادی خیلی عمیق به دلتنگی و اندوه کسالتباری تغییر حالت دهم! خوب یا بدش را نمی دانم!
بگذریم...
خوشحال باشی یا غمگین، ولی همین که یک چیزی روی دلت سنگینی میکند، فکرت را پریشان میکند، دلت را به هم میریزد و بیطاقتت میکند، کافی است که چشمهایت را رها کنی... به محض اینکه خودشان را خیس میکنند، احساس میکنی که سبک شدی... رها شدی... انگار که درد، تلپّی خودش را از دریچهی چشمهایت پرت کرده باشد بیرون. اما باید حرفهای باشی تا چیزی آن ته مهها گیر نکند و تمامش به یکباره بیرون بریزد!
این را الهام کیهانی، همکلاسی دوران راهنماییام میگفت. همین که دلش از چیزی پر میشد، برای چند ثانیه هم که شده چشمهایش را رها میکرد و بعد بلافاصله، با پشت دست صورتش را پاک میکرد و با لبخند میگفت: " آخییش! سبک شدم!"
کاش حالا هم که بزرگتر شده، به همین راحتیها سبک شود...
راه که میرفتم همش هواسم به شکمم بود که بزرگ شده بود. دست میکشیدم رویش و نمیفهمیدم حال خودم را. راه میرفتم در خیابان. به دنبال مادر و مرضیه. دنبال دکتر میگشتند به گمانم. من تمام حواسم به شکمم بود که جلو آمده بود. همیشه خیال میکردم که چه خوب بود میشد بدون مردی بچهدار میشدم. حالا حامله بودم و برای هیچ کس هم عجیب نبود. مریم مقدس شده بودم انگار! وارد مطب شدم. روی تخت دراز کشیدم و دکتر دستگاه لزج سنوگرافیاش را روی دلم میکشید و من صدای تپیدن قلب نوزادم را میشنیدم و در درونم حسش میکرد. شاد بودم گمانم... به این فکر میکردم که وقتی به دنیا بیاید و هوای پدر کند چه باید بگویم... داشتم مادر میشدم... باشکوه بود و هولناک... خیلی هولناک... مادر شده بودم... بدون هیچ مردی! مریم مقدس بودن سخت است...
تیک...تاک...تیک...تاک...همیشه از این صدا بدم می آمد و برای خانه به دنبال ساعت هایی بودم که عقربه های نجیبشان بی آنکه عالم را از گردششان خبردار کنند بی صدا حرکت می کنند و زمان را پیش می برند. تیک...تاک...تیک...تاک... اما اینبار نمی خواهم به جان ساعت بیفتم ونوایش را در گلو خفه کنم! این بار می خواهم حواسم به تک تک لحظه ها باشد. این خطوط ساده و صمیمی نمی خواهند مثل برنامه های مبتذل تلویزیونی شعار بدهند و لحظه های آخر سال را فریاد کنند و شمارش معکوس را آغاز نمایند! شمارش معکوسی که برای خیلی ها نوعی نمایش است. اعداد را از آخر به اول می شماریم و به یک، که رسیدیم هورایی سر می دهیم و یکدیگر را در آغوش می کشیم و...تیک...تاک...تیک...تاک...و دوباره لحظه هایمان تفاوتی با ساعتی پیشتر ندارد!
اما شاید اینبار باید برخاست. با شوق برخاست و لحظه ها را آرام آرام پشت سر گذاشت . باید دوباره برخیزیم و انتظار روزهای تازه و پر امید را بکشیم. نباید از اینجای زندگی به بعد افسوسی پشت کلماتمان باشد و سنگینشان کند... بیایید از اینجای زندگی، باز هم باشوق زندگی کنیم... بیایید از اینجای زندگی، زندگی را زنده+گی کنیم...
**********
پی نوشت:
این یادداشت که در ساعت۱۹:۱۱ آخرین روز اسفند سال ۸۹ نوشته شده است، بیشتر نوعی یادآوری برای خودم است. اما دوست داشتم یکی از لحظه های باشکوه و ناب زندگی ام را با شما سهیم شوم. پیشاپیش سال نو بر همه ی دوستان مبارک باد.
به خاطر تو دوست دارم
به خاطر لباس های گرم زمستانی ات
که هرچه سرد تر می شود
زیباترت می کنند...
به خاطر پالتوی کمر تنگی که قدت را
بلندتر نشان می دهد
به خاطر آن پلی ور سفید یقه اسکی
که محشر می کند و هر بار که می پوشی اش
مثل گلی که باز شود در برف
چهره ات می شکوفد از یقه ی تنگش
به خاطر آن شال گردن کشمیر
که جان می دهد برای یک میز آفتاب گیر و
قهوه ی تلخ با شیر !
سال از پی سال- از حضور تو
حظ می کنم هر روز در لباس هایی که فصل را کوتاه
و بی همتا می کند پسند تو را.
لباس هایی که وسط تابستان هم
دلم برای دیدنشان تنگ می شود...
دستکش های نرمی
که از "های" من نیز گرم ترند
و بوی صحرائی چرمشان تا بهار
عطر ملایم دست های توست...
و آن چکمه های ورنی ساق بلند
که کفرت را گاهی در می آورند
وقتی کنار یک فنجان چای تازه دم
یک دنده وا می روی در گرمای مبل
و گوش نمی دهی به پیشنهاد من
که بارها گفته ام که با کمال میل حاضرم
ماموریت بی خطر باز کردن بندشان را به عهده بگیرم!
زمستان را
به خاطر چتری دوست دارم
که سرپناهش را در باران
قسمت می کنی با من...
و هر قدر هم که گرم بپوشی
یقین دارم باز
در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه می چسبانی به من...
هنوز باورم نمی شود
که سال به سال
چشم به راه زمستانی می نشینم
که سال ها چشم دیدنش را نداشته ام...
عباس صفاری- خنده در برف
به ساعتم نگاه میکنم. با بیش از بیست و پنج دقیقه تاخیر به پشت در کلاس میرسم. در نیمه باز است. به داخل کلاس، سرکی میکشم اما استاد را نمیبینم. باید جایی، روی یکی از صندلی های اوایل کلاس نشسته باشد. به آرامی در را باز میکنم و روی پنجهی پا راه میروم تا استاد متوجه حضور فرد تازهای نشود. اما انگار استاد، رد حضورم را حس میکند و به نرمی سرش را برمیگرداند به سمتم. لب می گزم و سکوت میکنم و میگذرم. در همین چند ثانیه تا برسم به ته کلاس، سعی می کنم همهی حواس بیناییام را به کار بگیرم و دنجترین صندلی ممکن و خالی را نشان کنم. تلاشم به ثمر می نشیند و روی یکی از صندلی های یک ردیف مانده به آخر، در سمت چپ می نشینم. اطرافم، از شمال و جنوب و شرق و غرب خالی است و این حسن بزرگی برایم محسوب میشود. به سرعت بساطم را پهن میکنم و مینشینم. خورشید چشم راستم را نشانه گرفته و تا میتواند فخر می فروشد. کمی صندلی ام را جابه جا می کنم. حالا باریکه ی نور شانه ی راستم را رد می کند و روی کنج دیوار می نشیند. چند دقیقه زمان لازم است تا با موقعیتام ارتباط برقرار کنم و آرام بگیرم... چند دقیقه ای میگذرد و تازه سری به اطراف می گردانم، و به نشان سلام و احترام برای برخی از دوستان سری تکان میدهم و لبخندی می زنم. استاد بیوقفه مشغول سخنوری و منبرگردانی است. نیامده حوصلهام سر میرود. کاغذهایم را درمیآورم تا مشغول نوشتن یادداشتی شوم که از چند ماه پیش درگیرش هستم، که یکدفعه یکی از دخترهای همکلاسی خودش را پرتاب میکند روی صندلی کنار دستیام و هر چند دقیقه یک بار، سرش تا جایی که میتواند به برگههای من نزدیک میکند و میگوید : "چی مینویسی کلک؟ عمرا اگه تو جزوه بنویسی!" اصلا حوصلهاش را ندارم والا میگفتم مگر در این کلاس چیزی بدرد نوشتن هم میخورد؟! با بی حوصلگی کاغذهایم را جمع میکنم که ناگهان صدای موسیقی mp3 playerپسرک احمق همکلاسی از پشت سر توجهمان را جلب می کند. هر دو با تعجب به عقب برمیگردیم و میبینیم دو تا از دخترها سرشان را گذاشتهاند روی صندلی و از خنده ریسه می روند و خود احمقش، با ژست مزخرفی نشسته است و چشمهایش را بسته و به تناسب آهنگ، سر تکان میدهد! تا اینکه یکی دیگر از دوستانش، چنان مشت محکمی به بازویش می زند که بیاختیار از جایش می پرد! در دل، دست مریزادی به دوستش می گوییم و دلمان خنک می شود! صدای موسیقی را کم میکند و دیگر تا آخر کلاس، صدایی از او به گوش نمیرسد. کمی آن طرفتر، بهاره آینهاش را درآورده و مشغول مرتب کردن مقنعهاش است و روشنک که موبایل به دست، قرار است از او عکس یادگاری بیندازد!
طبق معمول، آقای بحرینی، بیمقدمه از تراوشات بی سر و ته ذهنش می گوید و به محض اینکه استاد شروع به پاسخ دادن می کند، کلاس را ترک میگوید. در این مورد، همهی بچهها متفق القول اند که این کار او به مراتب از همه ی شیطنتها زشت تر و غیرقابل بخششتر است! در این میان لیندا و فاطمه برایم از همه جالب تراند که از پامنبری های پر و پا قرص استاد اند و در نوشتن بیانات ایشان به گمانم حتی سرفههای او را هم از قلم نمیاندازند! احتمالا حضور همیشگی آنهاست، که باعث می شود بقیه، بیدغدغه به کارهای متفرقه و عقب ماندهی خود رسیدگی کنند! تازه کتاب "جنگل واژگون" سلینجر را در آورده ام تا دوباره بخوانمش، که صدایی از چند صندلی آنطرف تر میگوید: "ببخشید استاد! وقت آنتراکه"! استاد سری تکان میدهد و دستی به روی ساعتش می کشد و این گونه زمان را لمس میکند...
متاسفانه آقای دکتر کم بیناست و به جز دفتر و کتابش، آن هم در فاصلهی خیلی نزدیک، چیزی نمیبیند. با این حساب، برای بچهها نابینا محسوب میشود...
همگی از کلاس خارج می شویم. استاد جلوتر از بقیه...
نفس که می کشم سمت راست قفسه ی سینه ام تیر می کشد بدجور. گاهی چند ثانیه ای تنفسم را متوقف می کنم تا التهاب زیر پوستم فرو بنشیند و تیرهایش را جمع کند تا شاید با اولین هوایی که به درون می فرستم آن هم به یکباره تمام تیرها را رها کند تا خلاص شوم از این درد نازک و تیز. دستم را می گذارم روی محل درد و فشار می دهم... پس می زند. بهانه ی دست های گرم تو را گرفته و تنها تیر است که روانه ی من می کند...
.
دیشب برخلاف همیشه چشم دیدن ماه را نداشتم. بیش از همیشه از من دور بود و بیش از همیشه به تو نزدیک. تاب نمی آوردم اینه همه دوری و نزدیکی را... دوری خودم را و نزدیکی او را...
.
شنبه بود و لحظه شماری می کردم تا درس تمام شود و مثل همیشه اولین نفر باشم که با شوق از کلاس خارج می شود! خنده ام گرفت و نشستم و مثل مادر بزرگ ها همه را بدرقه کردم! چشمم به در بود و بچه ها که یکی یکی بیرون می رفتند و صندلی ته کلاس، انگار که از حضور وارفته ی من دیگر به تنگ آمده بود! شنبه هم، شنبه های قدیم!
.
به فاصله فکر میکنم. به فاصله ی دو خال روی گردنت که همیشه دلم می خواهد با قلمی به هم برسانمشان! به فاصله ی زمین تا ماه... یا به فاصله ی دست های بیرون آمده از قطار، به هنگام خداحافظی که می شود پرپر زدنشان را در هوا مشاهده کرد... به فاصله ی زمین سفت و سختی که دور می کند آدم ها را...
.
غروب که قدم می زدم، هوا، هوای پاییز بود و باد ملایم پاییزی را روی گونه ام حس می کردم و دست هایم لحظه به لحظه سرد تر می شدند و راهی جیب هایم... اما این بار هوای شهر چیزی کم داشت... فقدان عطر حضور کسی را می توانستم لابه لای آنچه فرو می دهم دریابم...
آرام و بیصدا مینشیند کنج اتاق و با آن دو چشم سیاه و شیطنتبار و تیلهای شکلش نگاهم می کند. به روی خودم نمیآورم و توجهی نشان نمیدهم. بعد از چند دقیقه زیر چشمی نگاهش میکنم و میبینم ابروها را درهم کشیده و غمگین نگاه میکند. دلم ضعف میرود برای آن دو گیس قهوهای و بافته که از دو سوی کلهی گردش آویزان است. بلند میشوم و در آغوشش میگیرم. و دستی به روی جورابهای کوچک و کبریتی و کرم رنگش میکشم. خوشش میآید انگار... چشمهایش برقی دارد دیدنی. دو دگمهی چوبی دوخته شده روی قلب و ماهِ دامن چهارخانهای یش برایم عزیزترش میکند. دلم نمیخواهد حنا هیچ وقت از کنارم دور شود... حتی وقتی که غروبها هوای پاییز در سرم میپیچد و بیقرارم میکند و خانهنشینی، انگار که غصّهی بیانتهایی در قلبم مینشاند، کاش میشد دست حنا را هم گرفت و در خیابانها برد و چرخید و شعر خواند و زندگی را تا اعماق وجود فرو برد...
*************
پ.ن:
زندگی را هرچه سادهتر میگیرم، زیباتر می شود در نگاهم...
پرنده نیستم!
اما از قفس بدم می آید...
(عباس صفاری)
نشسته بود، روی صندلی، کنار پنجره، با روسری سفید... عزیز من* دستش. شلوغ بود، پر از صدا، پر از آدم، پر از دود، پر از حرف، پر از نگاه... نشسته بود، روی صندلی، کنار پنجره، با روسری سفید...
درست مثل وقتی که در لحظه از چیزی می ترسی، دلت هرّی می ریزد پایین. نه یک بار. هزار بار، هر لحظه... نمی فهمی که کی و چطور جمع می شود و بر می گردد سرجایش که تا به خودت می آیی می بینی دوباره دست هایت یخ کرده اند و می فهمی دلت بود که دوباره هرّی ریخت پایین... انگار که ظرف دلت را می چرخانند و هی بالا و پایین می کنند و تو دلت به هم می خورد از این همه تکان و تشویش. خم به ابرو نمی آوری و لبخندِ پت و پهنی می نشانی روی صورتت تا شاید بغض کهنه از بالا آمدن منصرف شود. نگاه می کنی به او که با روسری سفیدش، نشسته، روی صندلی، کنار پنجره... اگر قرار بود آدم ها رنگ داشته باشند، حتما رنگ او آبی آسمانی آرامش بخش بود و آدم های دور و برش رنگ های تند و گرم و سوزاننده! از چیزی که به اسم لبخند نشانده ای روی صورتت کاری ساخته نیست. تا این بغض لعنتی به گریه ننشسته می زنی بیرون... تند تند قدم بر می داری و افسوس می خوری که چرا قبل از خروج، آدم ها و صداها و دودها و رنگ ها را طی نکردی تا آهسته زیر گوشش بگویی:
عزیز من! تو چه مانوسی با خودت...
*عزیز من: نام کتاب احمد رضا احمدی
به ساعت شنی نگاه می کنم که چطور تک تک ذره هایش فرود می آیند و در سمت دیگر شیشه قرار می گیرند. دقیق می شوم در نحوه ی فرود آمدن دانه های ریز و خوش رنگ شن. بعضی از ذره ها بدون لحظه ای درنگ و معطلی سر تسلیم فرود می آورند و بدون اندکی تعلّل هبوط می کنند. بعضی ذره ها با حرکتی تکنیکی و نرم عقب می کشند و راه را برای سقوط دانه های دیگر شن هموار می کنند... گاهی حس می کنم که دانه های آخر جامانده در سمت بالای ساعت، خودشان را به در و دیوار شیشه ای می کوبند تا فرودشان را به تاخیر بیاندازند! اما از سرنوشتی که برایشان رقم خورده است که نمی شود فرار کرد. اصلا طبیعت ذره های شن در چنین موقعیت تعریف شده ای چیزی جز این که رخ می دهد نیست. حالا تمام ذره ها در سوی دیگر ساعت بر روی هم تلنبار شده اند و آرام گرفته اند. اما من نگاهم همچنان به قسمت بالای ساعت شنی است که دیگر از تهی سرشار است...
به این فکر می کنم که ساعت شنی چقدر شبیه زندگی ما آدم هاست. انگار تک تک ذره های شن روزها ی زندگی ما، که نه، اصلا تک تک لحظه های زندگی ماست که وقتی تمام آن ها جمع می شوند، می شود عمر ما. حالا گاهی ذره های عمر یکی بیشتر است و ذره های عمر دیگری کمتر. مسئله این است که لحظه های زندگی ما آدم ها هم درست مثل ذره های ریز شاعت شنی رو به افول است. هر لحظه که به انتها می رسد، دیگر نمی شود آن را به عقب برگرداند و تصمیمی تازه برای به سرانجام رساندن دوباره اش گرفت. گاهی فقط افسوس لحظه های هبوط کرده است که در دلمان جمع می شود. چه خوب است قبل از اینکه ساعت شنی زندگیمان به انتها برسد، آگاهانه و مدبرانه برای لحظه هایمان برنامه ریزی کنیم. گاهی می شود برخی کارها را عقب و جلو کرد ـ درست مثل ذره هایی که جا را برای یکدیگر باز می کنند ـ اما آنچه مهم است این است بالاخره عمر هر لحظه سر می آید. تقدیر سرآمدن لحظه ها از پیش رقم خورده است، اما کیفیت و نحوه ی فرودشان که در دست ماست. چه دلنشین خواهد بود تماشای ساعت شنی زندگی ما، وقتی تمام لحظه هایمان در نهایت رضایت و شایستگی، مستانه می رقصند و به سرانجام می رسند...
ماجرای نگاه گیرا و چشم های نافذ را بارها شنیده ام. اما دست و پا زدن در عمق نگاه کسی حکایتی دیگر است... چشم ها ـ کمی روشن ـ انگار دهان باز کرده اند و جرعه ای نور را یک جا سر کشیده اند ... پلک ها، متواضعانه به روی این همه زیبایی و ادب سر فرود آورده اند و چروک های آرام و ملایم دور چشم ها حکایت از بهارهای نه چندان زیاد گذشته دارند. گه گاه که خسته و خماراند، سفیدی دور مردمک ها آهسته و صبورانه به زیباترین سرخی هستی بدل می شوند...
وسعت نگاهش، چیزی شبیه دشت بی کران، شبیه آسمان، دریا، اصلا شبیه هر چیزی که انتها ندارد... نگاه که می کند حس می کنی موج نگاهش چشم هایت را سوراخ می کند و می رود گوشه ای، آن ته مَه ها، شاید جایی درست پشت مردمک هایت می نشیند... چشم هایت را می دزدی، اما از هوایی که تمام ذرّاتش درگیر آن همه گیرایی است نمی شود فرار کرد... خوب که آن دو شیشه ی مستطیلی مقابل چشم هایش در کار است. والّا مگر تاب می آوردیم حجم بی واسطه ی آن همه نگاه سرشار از کلام و لبخند و مهربانی را...
اگر همین حالا غول چراغ جادو با آن کلاه و شلوار سندبادی اش در مقابل چشمانم ظاهر شود و بگوید هرچه می خواهد دل تنگت بگو تا با یک اجی مجی ناقابل مهیا کنم قطعا تقاضایی جز این نمی کنم که دری به روی یکی از دیوارهای خانه ام ظاهر کند تا هر زمان که آن را می گشایم پا به دنیایی دیگر بگذارم...
دلم می خواهد درِ اسرارآمیز را که باز می کنم هیچ نشانی از تابستان و گرمای کسل کننده اش نباشد. در حال حاضر هیچ چیز به جز پاییز و حال و هوای دوست داشتنی و نزدیکش حالم را خوب نمی کند. اینکه ساعت ها قدم بزنم و باد خنک و ملایم پاییزی را به روی گونه ام حس کنم. اینکه دست هایم ذره ذره طعم سرما را در نهانشان بچشند و هر چند دقیقه یک بار در یگدیگر گره بخورند و بعد راهی جیب هایم شوند. حالا به نظرم هیچ موسیقی ای به اندازه ی صدای خش خش برگ های زرد و نارنجی و قرمز درخت های نیمه عریان زیبا نیست...
رها کن عزیزم
رها کن سررشته ی حرف را
و با من بیا
تماشا کن از پشت فنجان چای
خیابان پوشیده از برف را...
حسن فرازمند
توی شلوغی و گرمای حال به هم زن مترو خودم را به زور چپاندم در واگن ویژه ی بانوان و قطار راه افتاد. شلوغی کلافه کننده و اعصاب خرد کنی بود و چون چاره ای نداشتم سعی کردم خودم را دلداری بدهم که مثلا بله! " همه چی آرومه! من قدر خوشحالم!" در اولین ایستگاهی که بعد از سوار شدن من نگه داشت تعداد زیادی از بانوان محترم پیاده شدند و کمی جا برای نفس کشیدن باز شد. شب قبل درست نخوابیده بودم و کمی بی حوصله بودم. داشتم به کارهای عقب مانده ام فکر می کردم و برای هرکدامشان چاره ای جفت و جور می کردم که صدای ونگ ونگ بچه ی حدوداً پنج – شش ساله ی خانم سمت راستی رشته ی افکارم را برید. کودک بیچاره دهانش را تا منتهاالیه ی که می توانست باز کرده بود و نعره می زد. با اینکه از دستش عصبانی بودم دلم به حالش می سوخت. مادر محترمش هم ایستاده بود و مشغول سخن گفتن با خانم سمت راستی اش بود. انگار نه انگار که طفلک دلبندش داشت از گریه تلف می شد. تنها خدمتی که به دختر بچه ی بیچاره و البته باقی حضار که سرنوشت محتومی برایمان رقم خورده بود تا به صدای گوش خراش کودک دل بدهیم، این بود که هر از گاهی لبخندی به بچه می زد و با مهربانی می گفت: ((مامان جون! بسه دیگه! والّا خاله کتکت می زنه ها!)) و به من اشاره می کرد!!
مادر مهربان حسابی کفرم را در آورده بود. بچه هم جوری به من نگاه می کرد که انگار دشمن خونی اش را دیده باشد! به لطف سکوت موقت و چند ثانیه ای کودک که تنها به این خاطر بود که نفسی تازه کند و جیب هایش را بجوید تا بلکه دستمالی، چیزی پیدا کند تا با آن آب دماغ به راه افتاده اش را که تقریبا تا زیر چانه اش رسیده بود و احتملا نیمیش را هم نوش جان کرده بود پاک کند، فهمیدم که مادر مهربان منشی یک موسسه ی آمادگی کلاس های کنکور کارشناسی است. داشت برای خانم سمت راستی اش از سختی کار و اینکه چقدر مسئولیت اش زیاد است داد سخن می داد! به لطف کودک دلبندش باقی نطقش را نشنیدم، اما بلافاصله یاد چندین سال گذشته افتادم که برای کنکور لیسانس به کلاس های تست زنی می رفتم و خانم منشی موسسه که چندان بی شباهت به مادر مهربان نبود، کارکرد خاصی به جز زیبایی صحنه نداشت! و حالا، داشتم توی دلم می گفتم ((آخه تو که از پس ساکت کردن بچه ی خودت هم بر نمی آیی چطور می خواهی به دیگران خدمت کنی!)) خلاصه خون خونم را می خورد که یک لحظه فکر کردم اگر این خانم می توانست فکرهای مرا بخواند چی می شد؟ لابد به خاطر نگاه های شاکی و قیافه ی گرفته ای که اصلا در صدد جمع و جور کردنش نبودم او هم داشت خیال می کرد که ((دختره ی از خود راضیِ غرغری! خب بچه ست دیگه! نمی تونم که سرش رو ببرم!)) و من هم می گفتم: ((واقعا براتون متاسفم! عوض معذرت خواهی تونه! بچتون یه ساعته که پدر صاحاب ما رو دراورده! اون وقت شما اعتراض می کنی؟ اصلا ما هیچی! خوب ببین بچت مشکلش چیه!)) و دوباره توی دلم می گفتم که ((چقدر ازت بیزارم!)) و لابد او هم رویش را بر می گرداند و در حالی که یادش رفته بود من می توانم فکرش را بخوانم یک فحش آبدار و بی تربیتی در حدّ دکتری نصیبم می کرد! آن وقت دیگر معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد!
یا مثلا اگر من و مادر مهربان می توانستیم فکر خانم فروشنده را بخوانیم که داشت با کودک مقابله به مثل می کرد و با صدایی بلند تر اعلام می کرد که اجناسش را زیر قیمت می فروشد و اگر ما کل مترو را هم بگردیم، عمرا یک شلوار گل من گلیِ گل و گشاد و خنک به این قیمت پیدا کنیم، چه می شد؟! حتما چیزی لاولوی ذهنش داشت که نمی خواست کسی بداند! یا اگر خانم سمت راستی مادر مهربان می توانست فکر خانم سمت راستی اش را بخواند و خانم سمت راستی هم فکر خانم سمت راستی اش را چه می شد؟
دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شد! یک لحظه هول برم داشت! نمی دانم! شاید هم دلیلی می شد تا کمتر در ذهنمان دیگران را قضاوت کنیم و علیه شان حکم صادرکنیم. اما من یک عالمه فکر توی سرم داشتم که نمی خواستم کسی بخواندشان. از مادر مهربان و خانم بغل دستی اش و خانم فروشنده ی شلوارهای گل من گلیِ تابستانی و اصلا از تمام آدم های توی مترو می ترسیدم! در اولین ایستگاهی که قطار نگه داشت، با همه ی فکرهایی که در سرم بود پیاده شدم تا قبل از اینکه کسی بخواندشان، فکری به حالشان کنم!