فیلسوف قرن میگوید که باید نوشتن را جدی گرفت. میگوید من حتما میتوانم خوب بنویسم. این قدر خوب که به خودم اعتماد کنم و داستانهای بلند و کوتاهم را به دستگاه چاپ بسپارم و بگذارم تا آدمهای بزرگ و کوچک و شاد و غمگین قصههایم از زیر چرخهای چاپ سر بخورند و سرازیر شوند...
فیلسوف قرن میگوید که دیگر بس است. باید رها کنم دست بهانه را... باید هرچه زودتر سازم را از پستوی خانه به در آورم. باید بگذارم تا نوای ساز تمام فضای کلبهی کوچکم را پر کند. باید سرمست شوم از شور تنبور...
فیلسوف قرن میگوید هنوز هم در چشمهای من شور جوانی پیچ و تاب میخورد. میگوید باید تمام قریحهام را به کار بگیرم. او لحظه شماری میکند تا مرا به روی صحنهی تئاتر ببیند. فیلسوف قرن به من قول انگشتی داده است که آن روز، هر کجای دنیا هم که باشد با یک شاخه گل در سالن نمایش حاضر شود...
فیلسوف قرن مطمئن است که من برای پایان نامهام خیلی تلاش میکنم، خیلی میخوانم، خیلی مینویسم و حتما از پسش برمیآیم...
فیلسوف قرن حتی مطمئن است که من دکترا هم قبول میشوم. اما نمیگوید کدام دانشگاه و کجای دنیا!
از همه مهمتر اینکه فیلسوف قرن با یقین میگوید که من باز هم میتوانم به نرمی دست در سینه فرو برم و کلمات را کنار هم بچینم و نامش را بگذارم شعر... هنوز مطمئن نیستم من خودم اما...
همه اینها را او به من گفته است، فیلسوف قرن شور و انرژی میپاشد به لحظههای من. و در سوز این روزهای پایانی و نامهربان پادشاه فصلها، برای من مهربانی و گرما به ارمغان میآورد...
فیلسوف قرن با گیسوان پریشان و چشمهای همیشه خمار نقش میبندد در خیالم، وقتی به تمام این کارهای خوب و دوستداشتنیام فکر میکنم. کارهایی که بهترین بهانههای زندگی اینسالهای مناند...
سپاس فیلسوف قرن عزیز!
سپاس برای «این همه» دلگرمی...