<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حوّا</title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Apr 2012 20:29:06 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;جزئی از روح من جایی در گذشته گیر کرده است، شاید گوشه­ای در آن حیاط کوچک دانشکده­ خیابان شریعتی، لابلای آدم­ هایی که زمانی بخشی از زندگیم بودند و حالا بخشی از خاطراتم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما حالا هر چه در آن حیاط قدیمی می­گردم، نه آن آدم­ها را می­یابم و نه بخش گمشده­ام را! تنها خروارها خاطره از کولم بالا می­روند و بغض و لبخندی توامان بر لب و چشمم می­نشانند.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلتنگ آن روزها هستم و آن آدم‌ها...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 20:29:06 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیلسوف قرن</title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلسوف قرن می‌گوید که باید نوشتن را جدی گرفت. می‌گوید من حتما می‌توانم خوب بنویسم. این قدر خوب که به خودم اعتماد کنم و داستان‌های بلند و کوتاهم را به دستگاه چاپ بسپارم و بگذارم تا آدم‌های بزرگ و کوچک و شاد و غمگین قصه‌هایم از زیر چرخ‌های چاپ سر بخورند و سرازیر شوند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلسوف قرن می‌گوید که دیگر بس است. باید رها کنم دست بهانه را... باید هرچه زودتر سازم را از پستوی خانه به ‌در آورم. باید بگذارم تا نوای ساز تمام فضای کلبه‌ی کوچکم را پر کند. باید سرمست شوم از شور تنبور...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلسوف قرن می‌گوید هنوز هم در چشم‌های من شور جوانی پیچ و تاب می‌خورد. می‌گوید باید تمام قریحه‌ام را به کار بگیرم. او لحظه شماری می‌کند تا مرا به روی صحنه‌ی تئاتر ببیند. فیلسوف قرن به من قول انگشتی داده است که آن روز، هر کجای دنیا هم که باشد با یک شاخه گل در سالن نمایش حاضر ‌شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلسوف قرن مطمئن است که من برای پایان نامه‌ام خیلی تلاش می‌کنم، خیلی می‌خوانم، خیلی می‌نویسم و حتما از پسش برمی‌آیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلسوف قرن حتی مطمئن است که من دکترا هم قبول می‌شوم. اما نمی‌گوید کدام دانشگاه و کجای دنیا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از همه مهم‌تر اینکه فیلسوف قرن با یقین می‌گوید که من باز هم می‌توانم به نرمی دست در سینه فرو برم و کلمات را کنار هم بچینم و نامش را بگذارم شعر... هنوز مطمئن نیستم من خودم اما... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; همه این‌ها را او به من گفته است، فیلسوف قرن شور و انرژی می‌پاشد به لحظه‌های من. و در سوز این روزهای پایانی و نامهربان پادشاه فصل‌ها، برای من مهربانی و گرما به ارمغان می‌آورد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فیلسوف قرن با گیسوان پریشان و چشم‌های همیشه خمار نقش می‌بندد در خیالم، وقتی به تمام این کارهای خوب و دوست‌داشتنی‌ام فکر می‌کنم. کارهایی که بهترین بهانه‌های زندگی این‌سال‌های من‌اند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سپاس فیلسوف قرن عزیز!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سپاس برای «این همه» دلگرمی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Dec 2011 19:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوز</title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در خیابان که قدم می‌زنم، سرمای گزنده‌ای می‌دود زیر پوستم و وحشیانه خون می‌مکد و زخم می‌زند... فرو می‌روم در خودم و تند تند از میان جمعیت راه باز می‌کنم. کسی طعنه می‌زند! بیرون نمی‌آیم از خودم... سرما زخم می‌زند... سرما سخت کاری زخم می‌زند... شال را میگیرم جلوی دهانم و خفه چیزی می‌خوانم زیر لب... پاهایم پیش نمی‌روند. می‌نشینم روی پله‌های کناره‌ی خیابان. بغل می‌کنم زانوهایم را. یکی یکی زخم‌ها سر باز می‌کنند...این پله‌ها، امن‌ترین جای دنیاست.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                   **********&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;فعلا دستم نمی‌رود تا داستان پست قبل را کامل کنم، نمی‌خواهم بی‌جهت طرحی بسوزد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 14:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک..</title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پاشنه‌ی کفشم را که ور می‌کشیدم دزدانه نگاهش کردم. سرش پایین بود. چند متر آن طرف تر نشسته بود و  داشت با دقت ظرف‌های غذا را با دستمال کاغدی پاک می‌کرد و در سبد می‌گذاشت. کاری که من از آن نفرت داشتم. همیشه باقی مانده‌ی غذا که به کناره‌های بشقاب می‌چسبد حالم را به هم می‌زند، مخصوصا اینکه تکه استخوانی، گوشتی، کوفتی هم لابه لای برنج‌های مادر مرده‌ی از قافله جامانده خشک شده باشد. اما امیر اصلا بد دل نبود. هیچ جای زندگی. چشم‌هایم را کمی تنگ می‌کنم تا بهتر ببینمش. تارهای سفید روی شقیقه‌هایش دیگر به قدری است که آنها را از دور، حتی بدون چشم مسلح هم می‌توانم ببینم! بلند می‌شوم، آفتاب درست مغز سرم را نشانه رفته است. انگار که شکم آسمان را پاره کرده‌اند و یک خروار نور و گرمای بی‌انتها را، یکجا خالی کرده‌اند فرق سر من! احساس می‌کنم سرم نرم شده. مثل یک تکه ژله که به راحتی می‌توان انگشت درش فرو کرد و بخشی از آن را بیرون کشید و در دهان گذاشت. از تصور اینکه انگشتم را در سرم فرو ببرم و با آن مغز نرم شده و گرمم را هم بزنم و کمی از آن را بچشم دلم به هم می‌خورد. یک لحظه تمام تنم می‌لرزد و ترشی تند و تیزی را ته گلویم احساس می‌کنم. جوری که کسی متوجه نشود می‌روم پشت یکی از درخت‌ها و آب دهانم را میریزم روی زمین و با ته کفش کمی خاک رویش می‌پاشم. نگاهی به دور و اطراف می‌اندازم و با بی‌حوصلگی می‌گویم: «بچه ها بنظرم جمع کنیم بریم!» جمله تمام و کمال از دهانم خارج نشده وحید بلافاصله مخالفت می‌کند: « امیر خان تحویل بگیر! بانوی غر غروتون شروع کردند!» امیر سر بلند می‌کند و لبخند می‌زند. طوری که دندان‌های مثل برفش نمایان می‌شود. لبخندهای امیر برایم پاداش زندگی است. پاداش همه‌ی نداشته‌هایم. لبخند که می‌زند گوشه‌ی سمت چپ لبش کمی بالا می‌رود و چشم چپش کمی تنگ‌تر می‌شود.  چشم غره‌ای اول به وحید و بعد به امیر می‌روم. ته لبخندی روی لبم می‌نشیند. وحید می‌گوید چی شد بساط قلیون؟ بهاره که مشغول پررنگ کردن رژ لبش است، بی‌آنکه چشم از آینه بردارد می‌گوید: «بابا! وحید بذار یه نیم ساعت از غذا خوردنت بگذره بعد هلوپ هلوپ دود بریز تو حلقت!» و «ت» ی «حلقت» را اینقدر غلیظ می‌گوید که تا چند ثانیه در گوشم مثل صدای مار زنگ می‌زند. امیر ظرف‌ها را جمع و جور کرده و حالا کنار وحید در سایه‌ی زیر درخت نشسته است. کمی قدم می‌زنم. دکتر گفته این روزها تا می‌توانی پیاده روی کن. آهسته دستی رو شکم برآمده‌ام می‌کشم و روزها را می‌شمارم. 60 روز دیگر باقی است تا نوزاد کوچک و ظریفی را در آغوش بگیرم و اضطراب و چشم براهی این نه ماه را در گوشش زمزمه کنم. حسابی سنگین شده‌ام این روزها. صورتم هم کمی ورم کرده. امیر که اصلا به رویم نمی‌آورد. هروقت خودم را برایش لوس می‌کنم و می‌پرسم راستش را بگوید که چقدر زشت شده‌ام، ادای بابا بزرگ ها را در می‌آورد و  می‌گوید که دست بردارم ازین خل و چل بازی‌ها! «کی گفته که زنا وقتی حامله می شن زشت می‌شن؟!» اما من که نظر او را نسبت به همه‌ی زن‌ها نمی‌پرسم! فقط راجع به خودم با او حرف می‌زنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                                                           ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Oct 2011 21:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زد و خورد</title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرف را هم می‌شود زد، هم می‌شود خورد. گاهی به هر ضرب و زوری هم که باشد باید بزنی. حتی اگربی رمق و بی‌حوصله باشی، یا اینکه حتی تاب و توان زدن را نداشته باشی. خب همه می‌دانند که زدن هم جسارت می‌خواهد، هم توانایی! بله دوست عزیز! دیگر مشکل از شماست اگر دچار ناتوانایی جسمی، فکری و یا حرکتی هستید! بهتر است هر چه زودتر فکری به حال خودتان کنید! در غیر این صورت ممکن است تا جایی که می‌توانید بخورید! آن هم از جایی که هیچ انتظارش را ندارید! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته گاهی اوقات هم باید خورد! حتی وقتی که حسابی پر شدی و فکر می‌کنی هر لحظه ممکن است تمام آنچه که تا به حال خورده‌ای را به  یکباره بالا بیاوری.  اما در آن لحظه‌ی مشخص چاره ای نداری و می‌دانی که زمان مناسبی برای بالا آوردن نیست، چون ممکن است طرف رندانه جا خالی بدهد و بعد از چند دقیقه ببینی که بله! بی‌جهت این همه تلاش کردی و عق زدی! پس دوباره گریزی نیست جز اینکه دوباره تمامشان را ببلعی و بعدش حس کنی که چقدر روی دلت سنگینی می‌کند... انقدر که حتی نفس کشیدن و راه رفتنت هم کند و سخت شده... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امان از وقتی که گه گیجه گرفته‌ای درون خودت میان زدن و خوردن! دیگر هنر توست که تشخیص بدهی حالا زمان خوردن است یا زدن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرف را می‌گویم، هم می‌شود خورد، هم می‌شود زد! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Jul 2011 23:46:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;کجایی؟ بشنو! بشنو!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من از آنگونه با خویش به مهرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که بسمل شدن را به جان می‌پذیرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بس که پاک می‌خواند  این آبِ پاکیزه که عطشان‌اش مانده‌ام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بس که آزاد خواهم شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از تکرارِ هجاهای همهمه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                در کشاکشِ این جنگِ بی‌شکوه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و پاکیزگیِ این آب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         با جانِ پر عطش‌ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کوچ را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    هم سفر خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و وجدان‌های بی‌رونق و خاموشِ قاضیان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که تنها تصویری از دغدغه‌ی عدالت بر آن کشیده‌اند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خود بازم می‌نهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                          &lt;/P&gt;احمد شاملو                   </description>
<pubDate>Wed, 29 Jun 2011 20:47:53 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توجه!</title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدتی است چیزهای تازه ای درون خودم کشف کرده ام. چیزهایی که گاهی خوب و خوشایند اند و گاهی هم نه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثلا راه که می روم هر چند دقیقه یک بار، درون سرم می لرزد. بهترین تعبیری که می توانم برای این حالت به کار بگیرم &quot;لرزش&quot; است.  این لرزشی که از آن دم می زنم انگار حالت منحصر به فردی است که تا کنون کسی آن را تجربه نکرده است! حداقل اطرافیان من. (حتی پزشکان). چون هرچه برایشان توضیح می دهم، انگار که توضیحاتم کفایت نمی کند! این مسئله جزو حالات ناخوشایند است. چون معمولا تعادل جسم و روحم را به هم می ریزد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; یا اینکه می توانم با یک چشم بخوابم! این حالت برای مواقعی است که بسیار خسته ام، اما نباید هوشیاری ام را به طور کامل از دست دهم! مثلا هم شدیدا احتیاج به خواب دارم و هم لازم است که چشمم به صفحه ی موبایل، کتاب و یا در خاص ترین شرایط به صفحه ی تلویزیون باشد! به همین دلیل در وضعیتی که قرار گرفته ام، خودم را جوری تنظیم می کنم که چشمی که در سمت دنج تری قرار گرفته است، آرام بگیرد و بخوابد و چشم دیگر همچنان به انجام  وظایف محوله ادامه دهد! قدرت خداوند من قادرم در این وضعیت حتی خواب هم ببینم! بدون اینکه اتصالم به طور کامل با محیط فیزیکی ام قطع شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این کشف تازه ام را بیشتر از همه دوست دارم. هرگاه که در اوج آرامش و راحتی در گوشه ای نشسته ام، عضوی در بدنم، علاوه بر قلبم به نرمی و آرامی می تپد. تپشی که بی آنکه دستم را برویش بگذارم تا حسش کنم، به روشنی متوجه ی آن می شوم. مثلا روی سیب گلویم و یا بازوانم و...معمولا در این مواقع خیلی ذوق می کنم و با صدای بلند اعلام می کنم که قلب تازه ای هم به شمار قلب های مکشوف گذشته اضافه شد! - وقتی که عضوی با تمام قوا مشغول تپیدن و زیستن است، واژه ی نبض هیچگاه حق مطلب را ادا نمی کند!-&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به تازگی پی برده ام که تعداد تارهای سفید سمت راست سرم خیلی بیشتر از سمت چپ است. شاید به این دلیل است که من معمولا از سمت راست بدنم بیشتر کار می کشم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و یا اینکه در طی چند دقیقه می توانم از شادی خیلی عمیق به دلتنگی و اندوه کسالتباری تغییر حالت دهم! خوب یا بدش را نمی دانم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بگذریم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Jun 2011 21:33:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امکان</title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوشحال باشی یا غمگین، ولی همین که یک چیزی روی دلت سنگینی می‌کند، فکرت را پریشان می‌کند، دلت را به هم می‌ریزد و بی‌طاقتت می‌کند، کافی است که چشم‌هایت را رها کنی... به محض اینکه خودشان را خیس می‌کنند، احساس می‌کنی که سبک ‌شدی... رها شدی... انگار که درد، تلپّی خودش را از دریچه‌ی چشم‌هایت پرت کرده باشد بیرون. اما باید حرفه‌ای باشی تا چیزی آن ته مه‌ها گیر نکند  و تمامش به یکباره بیرون بریزد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این را الهام کیهانی، همکلاسی دوران راهنمایی‌ام می‌گفت. همین که دلش از چیزی پر می‌شد، برای چند ثانیه هم که شده چشم‌هایش را رها می‌کرد و بعد بلافاصله، با پشت دست صورتش را پاک می‌کرد و با لبخند می‌گفت: &quot; آخییش! سبک شدم!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاش حالا هم که بزرگتر شده، به همین راحتی‌ها سبک شود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 May 2011 09:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راه که می‌رفتم همش هواسم به شکمم بود که بزرگ شده بود. دست می‌کشیدم رویش و نمی‌فهمیدم حال خودم را. راه می‌رفتم در خیابان. به دنبال مادر و مرضیه. دنبال دکتر می‌گشتند به گمانم. من تمام حواسم به شکمم بود که جلو آمده بود. همیشه خیال می‌کردم که چه خوب بود می‌شد بدون مردی بچه‌دار می‌شدم. حالا حامله بودم و برای هیچ کس هم عجیب نبود. مریم مقدس شده بودم انگار! وارد مطب شدم. روی تخت دراز کشیدم و دکتر دستگاه لزج سنوگرافی‌اش را روی دلم می‌کشید و من صدای تپیدن قلب نوزادم را می‌شنیدم و در درونم حسش می‌کرد. شاد بودم گمانم... به این فکر می‌کردم که وقتی به دنیا بیاید و هوای پدر کند چه باید بگویم... داشتم مادر می‌شدم... باشکوه بود و هولناک... خیلی هولناک... مادر شده بودم... بدون هیچ مردی! مریم مقدس بودن سخت است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Apr 2011 15:43:35 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده+گی</title>
<link>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تیک...تاک...تیک...تاک...همیشه از این صدا بدم می آمد و برای خانه به دنبال ساعت هایی بودم که عقربه های نجیبشان بی آنکه عالم را از گردششان خبردار کنند بی صدا حرکت می کنند و زمان را پیش می برند. تیک...تاک...تیک...تاک... اما اینبار نمی خواهم به جان ساعت بیفتم ونوایش را در گلو خفه کنم! این بار می خواهم حواسم به تک تک لحظه ها باشد. این خطوط ساده و صمیمی نمی خواهند مثل برنامه های مبتذل تلویزیونی شعار بدهند و لحظه های آخر سال را فریاد کنند و شمارش معکوس را آغاز نمایند! شمارش معکوسی که برای خیلی ها نوعی نمایش است. اعداد را از آخر به اول می شماریم و به یک، که رسیدیم هورایی سر می دهیم و یکدیگر را در آغوش می کشیم  و...تیک...تاک...تیک...تاک...و دوباره لحظه هایمان تفاوتی با ساعتی پیشتر ندارد! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما شاید اینبار باید برخاست. با شوق برخاست و لحظه ها را آرام آرام پشت سر گذاشت . باید دوباره برخیزیم و انتظار روزهای تازه و پر امید را بکشیم. نباید از اینجای زندگی به بعد افسوسی پشت کلماتمان باشد و سنگینشان کند... بیایید از اینجای زندگی، باز هم باشوق زندگی کنیم... بیایید از اینجای زندگی، زندگی را &lt;STRONG&gt;زنده+گی&lt;/STRONG&gt; کنیم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                                         **********&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;این یادداشت که در ساعت۱۹:۱۱ آخرین روز اسفند سال ۸۹ نوشته شده است، بیشتر نوعی یادآوری برای خودم است. اما دوست داشتم یکی از لحظه های باشکوه و ناب زندگی ام را با شما سهیم شوم. پیشاپیش سال نو بر همه ی دوستان مبارک باد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Mar 2011 20:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ahdeshabaab</dc:creator>
<guid>http://ahdeshabaab.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

